بگو
با من بگو تا کیستی؟ مهری؟ بگو، ماهی؟ بگو
خوابی؟ خیالی؟ چیستی؟ اشکی؟ بگو، آهی؟ بگو
راندم چو از مهرت سخن، گفتی بسوز و دم مزن
دیگر بگو از جان من، جانا چه می خواهی بگو؟
گیرم نمی گیری دگر، زآشفته ی عشقت خبر
برجان من گاهی نگر، با من سخن گاهی بگو
غمخوار من ای مه نیی، از درد من آگه نیی
والله نیی، بالله نیی، از دردم آگاهی بگو
در خلوت من سر زده، یک ره درآ، ساغر زده!
آخر نگویی سر زده، از من چه کوتاهی، بگو
من عاشق تنهایی ام، سرگشته شیدایی ام
دیوانه ی رسوایی ام، تو هر چه می خواهی بگو
نظرات شما عزیزان:
اصوليان 
ساعت19:32---6 شهريور 1392
بسيار عالي وبا مفهوم بود خوشم اومد پاسخ: ممنونازاين كه وقت گذاشتين.
نظرلطفتونه.
|